
درست ماندن (به فرانسوی: Rester “Vrai”)
احتمالاً این یکی از مهمترین چیزها در زندگی است.
چگونه میتوانیم خودمان باشیم اگر به خودمان و دیگران اطرافمان صادق نباشیم؟
وفادار ماندن به خود و نیز پایبند بودن به حقیقت، احتمالاً راهی برای اجتناب از «ظاهر ساختگی» است و به از بین بردن «صورت پوکرمان» و طبیعی ماندن در مواجهه با مشکلاتی مانند استرس و مسئولیت زیاد کمک میکند.
اجتناب از نقابها و لباسهای محافظتی و تلاش برای نشان دادن خود آنگونه که هستیم؛ مانند آهنگ «I’m What I Am» از گلوریا گینور یا «Come As You Are» از گروه راک گرانج نیرvana.
حفظ مداوم این هدف دشوار است زیرا آرمانی است…
یک عبارت که روزی کسی به من گفت:
شبها وقتی سوار ماشینم، همه چراغهای قرمز را رد میکنم…
اما اگر گیر بیفتم! راستش را میگویم…
کتاب «حقیقت عشق به بدن ما» اثر دیوید سروان-شرایر همچنین به ما یادآوری میکند که مراقبت از خود برای حفظ شفقت و همدلی با دیگران اهمیت دارد و به پرورش این چرخهٔ نیکو هم برای سلامت خودمان و هم برای سلامت دیگران کمک میکند.
کتاب دیگری از دیوید سروان-شرایر با عنوان «میتوانیم بارها خداحافظی کنیم» پیچیدگی زندگی را بررسی میکند، جایی که گاهی اوقات موقعیتها عجیب یا شکسته به نظر میرسند. حتی اگر بخواهیم همیشه در حقیقت بمانیم، «هرگز کامل نیست.»
«نامخلص بودن» ممکن است به معنای «نقشآفرینی» باشد، مانند بازیگری که شخصیتها و سبکهای مختلف را اجرا میکند. اما وقتی به تئاتر میرویم، بازیگری یک شغل واقعی است: بازیگران در طول نمایش روی نقشهایشان تمرکز میکنند و به محض ترک صحنه، لباسها و آرایش خود را درمیآورند تا به زندگی واقعیشان بازگردند. نمیتوان همیشه در نقش بود.
گاهی ممکن است مجبور شویم، برای مثال در مراسم تشییع جنازه، برای پوشاندن احساسات یا چیزهایی که نمیتوان آنها را آشکارا بیان کرد، رفتار کنیم.
چنین موقعیتهایی فراواناند؛ چیزهایی که نمیتوان آنها را به شیوهای عادی بیان کرد. بسیار دشوار است که همیشه صادق باشیم؛ ماندن در اندوه سخت است. گاهی همهٔ ما نیاز داریم پشت عینک آفتابی پنهان شویم تا صادق، فروتن و محترمانه بمانیم. این موضوع پیچیده اما مهم است.
گاهی اوقات میگوییم،
برای هر چیزی لحظهای هست.
در مراسم تشییع جنازه، ما از حالات عاطفی گوناگونی عبور میکنیم و نمیتوانیم بهسادگی برخی لحظات را نادیده بگیریم. (در مدیریت، گاهی به این «منحنی پذیرش مرگ» گفته میشود.) همه حالات عاطفی اهمیت خود را دارند و نمیتوانید بهراحتی از غم به شادی یا برعکس تغییر حالت دهید.
عبدالملک این را در آهنگش «والنتین» بهخوبی بیان میکند و میگوید:
واقعاً ما در برازاویل
هستیم میخوانیم، میرقصیم… بله، میرقصیم، در حالی که پایان است.
وفادار ماندن همچنین به معنای این است که در نظر گرفتن زمینه و تأثیرات جهانی، خودِ واقعیمان باشیم.
(در مراسم تشییع جنازه نیز گاهی لحظهای برای جشن گرفتن است، حتی اگر این ممکن است متناقض به نظر برسد.)
ارائه بازخورد میتواند راهی باشد برای بیان آنچه میبینیم یا برجسته کردن آنچه برایمان جالب است. این کار مستلزم آن است که خود را با گشودگی باز کنیم، امور را چنانکه هستند بپذیریم و بر اساس شخصیت و هستهی واقعی خود واکنش نشان دهیم. این رویکرد تعادلی است میان جدی گرفتن مسائل و در عین حال همواره جدی نبودن. این روش کمک میکند تا تمرکز بر آنچه واقعاً اهمیت دارد حفظ شود و همه را متعادل نگه دارد.
حقیقت را بگو
آیا میدانستید که کودکان انسجام را دوست دارند؟ چرا؟ چون دوست دارند احساس امنیت کنند. این به آنها کمک میکند تا به واقعیت تکیه کنند و آنچه در اطرافشان میگذرد را درک کنند. در این زمینه، کودکان کنایه را درک نمیکنند و اغلب فکر میکنند دیگران به آنها میخندند، بنابراین واکنش خوبی به آن نشان نمیدهند.
ایرونی ضدِ حقیقت است، زیرا معمولاً شکلی از شوخطبعی است. اگرچه گاهی میتواند سرگرمکننده باشد، اما هنگام ارتباط با کودکان توصیه نمیشود.
افسردگی میتواند به شدت بر خلقوخو و نحوه درک ما از زندگی، از جمله تواناییمان برای حفظ ارتباط با واقعیت، تأثیر بگذارد.
توانایی ما برای پایبندی به اصولمان گاهی به حالوهوایمان بستگی دارد. اگر احساس استرس کنیم، مربیان ذهنآگاهی اغلب توصیههایی برای کمک ارائه میدهند.
برای مثال، تنها قرار دادن هر دو دست در یک سطل آب یخزدهی سرد میتواند به ما کمک کند بفهمیم که آیا افسرده یا مضطرب هستیم. وقتی افسرده هستیم، ممکن است نتوانیم دستهایمان را در آب سرد نگه داریم، در حالی که اگر احساس شادی و آرامش کنیم، میتوانیم آنها را بدون هیچ مشکلی در آب فرو نگه داریم.
دلیل این است که وقتی احساس افسردگی میکنیم، سیستم عصبیمان بیش از حد حساس میشود چون اتصالات عصبی و سیناپسیمان دائماً تحت تأثیر قرار میگیرند. این مثل این است که بدون توانایی کنترل، بیش از حد حساس شویم. مغز ما در مقایسه با زمانی که حالمان خوب است، بسیار حساستر میشود.
یک مثال دیگر خرید است: تمام محرکها؛ نورها، تبلیغات، صداها؛ بهطور مداوم مغز احساسی ما را بمباران میکنند. این تحریک باعث میشود احساسات ما بیش از زمانی که آرام مشغول خواندن کتاب هستیم، نوسان کند.
همین اتفاق زمانی میافتد که احساس افسردگی میکنیم: مغز ما نوسانات عاطفی بسیار بیشتری نسبت به زمانی که آرام و آسودهایم تجربه میکند.
بخش احساسی مغز ما نسبت به بخش منطقیمان غالبتر میشود که بر خلقوخوی ما تأثیر میگذارد. در این مواقع معمولاً نمیتوانیم از نظر ذهنی احساس خوبی داشته باشیم یا به دیگران وفادار بمانیم، زیرا در وضعیت مداوم غرقشدگی احساسی قرار داریم.
زندگی بسته به شرایط ما میتواند سخت باشد. چه میلیونر باشیم و چه بسیار فقیر، همهٔ ما ممکن است روزی احساس ناخوشی کنیم.
وقتی در نردبان اجتماعی از نظر «طبقه اجتماعی» و «ثروت» پایین میرویم، عموماً احساس راحتی کردن دشوارتر است.
افراد فقیر اغلب بیش از همه در معرض مشکلات آموزشی، مواجهه با محیط زیست، دسترسی به خدمات بهداشتی و مسائل مربوط به زمینه اجتماعی قرار دارند. از نظر ریاضی، افراد فقیر؛ به دلیل زمینه اجتماعیشان؛ عموماً بیشتر از کسانی که در طبقات اجتماعی بالاتر قرار دارند، تحت تأثیر اختلالات افسردگی قرار میگیرند.
طبقات اجتماعی بالاتر گزینههای بهتر و انعطافپذیری بیشتری در زندگی دارند که به آنها امکان میدهد وضعیت خود را تغییر دهند. این یک واقعیت است.
این موضوع توجه ما را به مفهوم «زمینه» جلب میکند که میتواند اجتماعی، زناشویی، خانوادگی یا محیطی باشد.
امسی سولار اشاره میکند:
زمینه از مفهوم قویتر است.
عبدالملک میگوید:
بسته به زمینه، ممکن است قوتها و ضعفها را با هم اشتباه بگیریم.
سریال تلویزیونی «پسر تازهکار بل-ایر» نیز این پرسش را دربارهٔ زمینه برجسته میکند.
کسی که ثروتمند است، در یک محیط دشوار و فقیرانه به مشکلات به یک شکل نگاه نمیکند، و بالعکس، کسی که فقیر است، در یک محیط سطحبالا به مشکلات به یک شکل نگاه نمیکند.
اما همهٔ اینها به ما کمک میکند تا بفهمیم که صرفنظر از طبقهٔ اجتماعیمان، همهٔ ما با دشواریها و مبارزاتی برای سلامت، زندگی، حقیقت، مبارزه با بیماری و مراقبت از سیاره روبهرو هستیم.
ما همه در جامعه نقش داریم زیرا این برای همه یک برد-برد است.
با وجود زمینهٔ تاریخی و اقتصادی پیرامون این مسئله، همهٔ ما علاقهمندیم که به اطرافیانمان در مواجهه با مشکلاتشان کمک کنیم.
در نهایت، وقتی این را درک میکنید، به شما امکان میدهد ببینید که یکی از بزرگترین مشکلات جامعه «جهل» است، همانطور که امسی سولار در آهنگ «La concubine de l’hémoglobine» توضیح داده است. جهل ریشهٔ هر مشکلی است.
همانطور که در کتاب مقدس و در «هفت گناه کبیره» میبینید، برخی میگویند بدترین گناه حسادت است، زیرا ریشهٔ همهٔ گناهان دیگر است.
کمک به اطرافیانمان میتواند رفاه آنها را بهبود بخشد و همچنین به خودمان کمک کند تا احساس بهتری داشته باشیم.
کمک به طبقه اجتماعی فقیر، از نظر ریاضی نیز به طبقه ثروتمندترینها کمک میکند. این دیگر صرفاً مسئلهای مربوط به «طبقه» نیست.
دلیلی برای منتظر ماندن وجود ندارد. همیشه کارهایی برای انجام دادن هست؛ بعد از آن میتوانیم کار دیگری انجام دهیم.
یک جامعهٔ باز به نفع همه است. حقیقت این است که باید دریابیم همهٔ ما بهعنوان انسانها در کنار هم هستیم و توسط جامعهٔ باز، نظام حقوقی و حقوق بشر از ما محافظت میشود.

Comments are closed